اوصاف مديران درمديريت اسلامي
از موضوعاتيكه در مقولة مديريت مطرح است و اخيراً نيز شكل جدي تري بخود
گرفته است اوصاف مسئولان و دولتمردان مي باشد . اوصافي كه به تعبيري
تمام اسباب و عوامل مديريت را تحت الشعاع خود قرار داده و فقدان آن مي تواند اصل
حاكميت و مديريت را مهمل و بي اثر سازد .
امروزه متخصصان علم مديريت به اثر مستقيم اخلاق در پيشبرد كارها و تسهيل
امور پي برده و ليكن از نفوذ و سرايت و تثبيت آن در افراد عاجز مي باشند . دليل روشني هم كه دارد اين است كه : اخلاق پايه و ماية خود را
از مكتب و ايدئولوژي مربوط بخود مي گيرد و مكاتب موجود اگر چه شعار فراوان ميدهند
اما سرمايه گذاري چنداني در اين زمينه نكرده اند . تنها مكتبي كه
اخلاق را مهم تلقي كرده و اندوخته هاي گرانبهايي اعم از آيات و روايات و نمونه هاي
تاريخي فراوان از خود به يادگار گذاشته اسلام است . تقدس و قداستي كه
اسلام به بعضي از صفات اخلاقي بخشيده آنچنان تعهد و الزامي در انسان ايجاد مي كند
كه تخطي از آنرا گناهي بزرگ و نابخشودني مي داند و طبيعي است كه همين روح الزام و
تقيد صفات نيك را در انسان تثبيت نموده و پشتوانة محكمي در دايرة اجرا و ميدان عمل
به حساب مي آيد .
1 ـ تقوي
تقوي يكي از بارزترين
صفات مسئولان و مديران اسلامي است و در واقع نوعي حالت و روحيه است كه در مراتب
اولية ايمان در هر مؤمني متجلي ميگردد. كلمة «تقوي» از نظر لغوي
بمعناي صيانت و حفاظت است .
تقوي
بعنوان يك نيروي بازدارنده و مهار كنندةنفس در بيان مولا علي (ع ) معرفي شده است
. يك مسئول در نظام مديريت اسلامي باتوجه به اينکه با مشكلات عديده
اي مواجه بوده و زمينة گناه نيز از هر جهت براي او فراهم است . اگر
در چنين شرائطي مالك نفس خويش نباشد و آنرا در دژي مستحكم قرار ندهد هر لحظه ممكن
است به گناه آلوده شده و با ارتكاب اعمال زشت سلامت يك سازمان را نيز به خطر
بيندازد.
فرد
متقي چون راضي برضاي خداست خوشي و سختي روزگار براي او يكي است ، هم خود را در محضر
خدا مي بيند و هم اينكه پيشامدهاي روزگار را مصلحت او ميداند لذا تحمل حوادث ناگوار
و دشواري ها براي او سهل است . تقوي آن نيست كه انسان به گوشه اي
بخزد و از همة فعاليتهاي اجتماعي دست بكشد ، بلكه كاربرد آن در همة
جهات خصوصاً در محيط اجتماع است ، جامعه اي كه بر آن تقوي حاكم نباشد
در بقاء و ثبات آن ترديد وجود دارد . صداقت و عدالت كه از لوازم
حكومت هستند تنها در تقوي متقيان مستتر بوده و مردم نيز در همه حال زمام امور خود
را بدست كساني مي سپارند كه به خير خواهي و امانت داري آنان ايمان داشته باشند و از
خيانت و تزوير كسانيكه هيچ گونه اعتمادي به آنان نيست هراسان هستند ، بدين سبب حكومت حق بلافصل متقيان است . يكي از ثمرات عملي
تقوي تقويت اراده و قوة ابتكار است .
2 ـ توكل
:
توكل
يعني واگذاشتن كار به ديگري و منظور از توكل در اينجا واگذار كردن كار به خداست
، در حقيقت يكي از شرائط تقوي توكل بر خداست ، بدين
معنا كه غير خدا را رهاكنيم و تنها به رشتة اميد او چنگ زنيم . اگر
انسان به مقام توكل برسد آنگاه خداوند در همة مشكلات و تنگناها به ياري او مي شتابد
و در واقع اين خداست كه ارادة هر كاري را مي كند و به دست بندگان خود آنرا به انجام
مي رساند.
برخي
فكر مي كنند معني توكل اين است كه دست از همة كارها بايد كشيد و آنرا به خدا واگذار
نمود . اين عمل نوعي تنبلي است و محكوم است ، بلكه
مفهوم توكل آن است كه انسان يقين يابد كارهايي كه در عالم بر حسب اسباب و شروط واقع
مي گردد به او ارتباط دارد و وقتي ارادة خداوند به چيزي تعلق گيرد علل و اسباب
پيدايش آن نيز مورد ارادة خداوند به چيزي تعلق گيرد علل و اسباب پيدايش آن نيز مورد
ارادة او واقع ميگردد اين يك قانون مسلم عالم هستي است لذا انساني كه توكل مي كند
نه اينكه فاعل كار خويش نباشد بلكه در اثر بندگي زياد به مقامي مي رسد كه احساس مي
كند ارادة او ملحق به ارادة خدا شده است كه در اصطلاح عرفا به مقام توكل تعبير مي
شود .
اساساً توكل اين نيست كه انسان لساناً بگويد توكلت علي الله بلكه بايد
سالياني دراز خون دل بخورد و راه پر پيچ و خم سير و سلوك را طي كند تا سرانجام به
مقام توكل برسد و آنگاه خود را در قبضة خداوند احساس كند . البته
اين نكتةظريفي است كه تا انسان خود طي طريق نكند و به آن مرحله نرسد از درك آن
عاجز است .
پس
متوكل كسي است كه اعتمادش به خدا بيشتر از اعتماد او نسبت به خودش باشد چون مي داند
كه انسان همواره در معرض لغزش و گناهان بوده و نقص و كاستي در همه حال همراه او
هستند ، لذا وقتي به مقام توكل مي رسد فاعل تمام امور را خدا مي داند
و احساس مي كند كه ديگر او نيست كه حرف مي زند و عمل مي كند يا تصميم مي گيرد بلكه
اين خداست كه بدست وي عزم امور مي كند ، در همه حال خدا را مي بيند و
در واقع محو اوست . تحصيل اين حالات روح يقين و باورهاي قلبي را طلب
مي كند و الادر شرائط معمولي صحبت از آن امري بي فايده بنظر مي رسد
.
سيد
بن طاوس مي فرمايد : يك نفر اعرابي كه سوار ناقه اش بود به درب
مسجدالحرام آمده پياده شد و گفت : خدايا اين ناقه و آنچه بر آ ن است
در حفظ تو و امانت نزد تو باشد سپس داخل مسجد الحرام شده طواف كرد ، نماز خواند و بيرون شد پس ناقه را نديد ايستاد سر به آسمان بلند نمود و گفت
: پروردگارا ناقه را از من ندزديدند بلكه از تو دزديدند چون اگر
اميدم به تو نبود آنرا رها نمي كردم ، من ناقه و توشه ام را از تو مي خواهم
.
3 ـ تواضع
:
تواضع بمعني فروتني است و بعبارتي يك حالت دروني است كه انسان به واسطةآن
خود را غرق نياز و بندة كوچك و ناچيز در مقابل خدا مي بيند و هر اندازه خدا در قلبش
بزرگ جلوه كند به همان اندازه خود را كوچك مي بيند . هر كس چنين
حالاتي را در خود احساس كند ، آن نشان خضوع و خشوع اوست و همين حالت
است كه انسان را به تسليم و انقياد در مقابل خدا و اداءحقوق خلق و خالق وا مي دارد
. انسان متواضع كسي است كه حالت خضوع و خشوع در او ملكه شود و در
شرائط مختلف تغيير نكند .
اگر
مسئولان و مديران جامعه از نعمت تواضع بهره مند باشند بزرگي مقام و مسئوليت و مدح و
ستايش مردم كوچكترين تغييري در حالات آنها ايجاد نمي كند ، اما
كسانيكه از بركت تواضع محرومند دست و پا مي زنند تا به مقامي برسند و همينكه به
آن رسيدند حس خود بيني آنان را وادار مي كند كه خود را از ديگران
برتر بدانند و توقع دارند همه آنها را احترام و تعظيم كرده و تسليم بي چون و چراي
آنان باشند ، با هر كسي نمي نشيند و با هر كسي غذا نمي خورد . همة اين حالات نامشروع ناشي از فقدان تواضع در فرد است
.
هر
چه انسان متواضع تر باشد محبوب قلوب مردم واقع مي شود و از كمال و معرفت و سرمايه
هاي معنوي در حد بالايي برخوردار مي گردد و نيز هر اندازه خود را در مقابل خدا ضعيف
ببيند قوي گردد و هر قدر خويشتن را تو خالي احساس كند پر مي شود
.
يكي
قطره باران ز ابري چكيـد خجل شد چو
پهنـاي دريـا بـديـد
كه
جائيكه درياست من چيستم گـر او هسـت
حقا كه من نيستـم
چو
خود را بچشم حقارت بديـد صـدف در
كنـارش بجان پروريد
خـدايـش بجـايـي رسـانيد
كـار كـه شـد نـامور دولت
شـاهـوار
بلندي از آن يافت كو پست
شـد در نيستـي كـوفت تـا هست
شـد
تـواضـع سـر رفعـت
افـرازدت تـكبـر بـه خــاك انـدر
انـدازدت
تواضع نه تنها در مقابل خدا ، بلكه در مقابل پيشوايان دين و و
الدين و استادان تعليم و تربيت نيز واجب مي باشد و اگر ترك شود موجبات اهانت و
تحقير است . لكن تواضع در مقابل متكبران جائز نيست بلكه كبر ورزيدن
در مقابل آنها عين تواضع است ، زيرا تواضع در مقابل متكبران سبب زياد
شدن كبر و نخوت آنها مي گردد.
4 ـ انتقاد
پذيري
يكي
از برجسته ترين صفات مديران و مسئولان بايد روحيةانتقاد پذيري باشد . حاكم كردن اصل انتقاد پذيري بين خود و كساني كه خير خواه انسان هستند موجب
رشد ، سازندگي و توفيق روز افزون در كارها مي شود. يك
مسئول اسلامي وقتي چشمان دوستان دلسوز خود را نظاره گر اعمالش مي بيند با دلگرمي و
اطمينان بيشتري كار مي كند و به موفقيت خود در كارها اميدوار است
چون مي داند اگر بيراهه رود اطرافيان او از وي انتقاد مي كنند و ضعف كارهايش را به
او گوشزد مي نمايند . لذا هر اندازه بر تعداد انتقاد گران صادق و بي
غرض وي افزوده شود موفقيت او به مراتب بيشتر خواهد بود .
سعي
و تلاش يك مسئول خوب بايد اين باشد كه برشمار دوستان صادق بيفزايد و با هركسي كه
صريحتر انتقاد مي كند صميمي تر و مهربان تر باشد و همچنين آن كسانيكه ملاحظات مانع
از انتقاد آنان مي شود ، زمينه را براي انتقاد آنان فراهم نمايد و از
كسانيكه دلسوزانه عيب كار او را مي گويند قدر داني و تشكر نمايد .
كسي
كه با اين روحيه با مردم برخورد كند بدترين خصلت شيطاني را در خود پروريده است و
استحقاق هيچگونه مسئوليتي را ندارد . چه صفتي بدتر از اين كه مسئولي
با وجود همة ضعف ها كه خود از آن آگاه است دوست دارد همه مداح و ستايشگر او باشند و
كارهاي او را با بوق و كرنا به گوش مردم برسانند . اين امر سبب مي
شود كه دوستان واقعي از اطراف فرد مسئول پراكنده شده و افرادي فرصت طلب و سود جو و
چاپلوس براي كسب منافع بيشتر به دور او گرد آيند ، آستين او را باد
كرده تا دنياي خود را آباد كنند و به روز حادثه او را به حال خود رها مي سازند و
سرانجام روسياهي و شرمندگي گريبان او را مي گيرد . نه در چشم مردم جا
دارد و نه آخرتي روشن در انتظار اوست .
براي
گناه زدايي از جامعه مخصوصاً دفع جو نفاق در محيط سازمان ، مسئولان
بايد انتقاد پذيري را شعار خود قرار دهند و نيز ديگران را به احياء اين اصل مهم
تشويق و ترغيب نمايند . ممكن است در آغاز كار تحمل انتقادات بسي
دشوار باشد ولي كم كم بصورت ملكه اي در نفس عمل مي كند و نه تنها از انتقاد دلگير
نمي شود بلكه اگر مدتي بگذرد و از او انتقاد نشود گله مي كند و آنرا خللي در روابط
صميمانة خود با دوستانش مي داند.
يحياي پيامبر ( ع ) ضمن ملاقات با شيطان به او مي گويد : آيا
هرگز شده است كه ساعتي بر من پيروز گردي ؟ جواب داد : نه ولي در شما صفتي است كه باعث خشنودي من است . يحيي پرسيد
آن صفت چيست ؟ شيطان گفت : خوراك شما زياد است
، موقعي كه افطار مي كني غذا در معده ات مي ماند و سنگين مي شوي و
اين تو را از انجام نوافل و شب زنده داري باز ميدارد . يحيي از سخن
دشمن استفاده كرد و به نقطةضعف خود پي برد و سريعاً تصميم گرفت خود را اصلاح كند و
گفت : با خداي خود عهد مي كنم كه از اين پس هرگز
از سر سفره سير برنخيزم .