با تو ام ای سهراب

ای که پاکی چون آب

یادته گفتی بهم:

تا شقایق زنده است زندگی باید کرد...؟

نیستی سهراب که ببینی شقایق هم مرد

دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد.

 یادته گفتی بهم:

-اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا

که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو!؟

اومدم آهسته، نرمتر از یک پر قو

خسته از دوری راه، خسته و چشم براه . . .

 یادته گفتی بهم:

عاشقی یعنی دچار...؟

فکر کنم شدم دچار!

 تو خودت گفتی: چه تنهاست ماهی، اگر دچار دریا باشه

آره تنها باشه پار غم ها باشه

یادته می گفتی:

گاه گاهی قفسی می سازم

می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهاییاتان تازه شود...؟

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفس سهراب

سائل یک نفس

نیست که تازگی بده این دل تنهایی من

پس کجاست اون قفس شقایقت

منو با خودت ببر به قایقت

 راست می گفتی:

کاش مردم لانه های دلشان پیدا بود

کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب!

 تو خودت گفتی بهم:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.