گزارشي ازوضعيت داستان نويسي امروز ايران
ما شرقى ها گاهى دنبال سؤال هاى بى جوابيم! معماهاى بى پاسخ مثل كندوهايى است كه زنبورها را از آن دور كرده باشيم! «سؤال بودن» يا «بودن سؤال» يا «صرف هستى سؤال» براى ما كافى است. هر ابهام ما را به ابهام بعدى مى رساند و ابهام سوم ما را به ابهام هاى بى پايان. «ابهام» راز حيات «شهرزاد» هم هست؛ او، هزار و يك شب، «ابهام» از دل «ابهام» بيرون مى كشد تا خليفه از پاسخ سؤال ها دور بماند و در نتيجه گردن او از تيغ .
مهشيد نونهالى فارغ التحصيل رشته «پيش دكترا»ى آموزش زبان و ادبيات فرانسه از دانشگاه سوربن و مترجم سه رمان از «ناتالى ساروت» و همچنين مترجم كتاب سه جلدى «زبان و حكايت» از «پل ريكور» در اين باره مى گويد: «اين كه ادبيات داستانى ما دچار بن بست است يا نيست، شايد موضوع صحبت من نباشد اما ما به هر حال در اين حيطه شاهد ركود يا ايستايى هستيم كه دو محور اصلى اش يكى «مقيد بودن نويسندگان در چارچوب هاى ذهنى تحميل شده از سوى خود يا جامعه است» و دومى بحث «عرضه و تقاضا و توازن ميان طلب آثار ادبى و توليد آن است
" در كشور ما چيزى به نام روند آموزش كتابخوانى و رمان خوانى قابل پيگيرى و بررسى نيست. در مقايسه، در مدارس كشور فرانسه براى مرحله راهنمايى همكلاسى هاى تحليل ادبيات وجود دارد. در مرحله دبيرستان هم، مفاهيم نقد ادبى براى تمام رشته ها تدريس مى شود؛ يعنى شاگردى كه از مدرسه به اجتماع پا مى گذارد خودش داراى ذائقه ادبى است و با مفاهيم نقد ادبى جديد نيز آشناست. يكى از مواردى كه در مدارس فرانسه تدريس مى شود، «تحليل متن و خلاصه نويسى متن» است. در ايران، ما شاهد چنين روندى نيستيم. به همين دليل هم تيراژ كتاب ها تا اين حد پايين است. اين بخش موضوع البته تا حد زيادى به خوانندگان برمى گردد اما بايد متذكر شوم كه با تمام تلاش هاى قابل ستايشى كه مترجمان ما در ترجمه آثار كلاسيك به نمايش گذاشته اند اما هنوز بخش قابل توجهى از اين آثار به فارسى ترجمه نشده تا نويسندگان ايرانى از آنها بهره مند شوند.
پاسخ دكتر فرزان سجودى - زبان شناس، نشانه شناس، نويسنده كتاب «نشانه شناسى و ادبيات» و مترجم كتاب «ابر ساخت گرايى» از ريچار هارلنت - نه متفاوت بلكه تعميم يافته تر است: واقعيت آن است كه خوانندگان متون ادبى بايد در دبيرستان ها تربيت شوند. دانش آموز بايد ادبيات را نه فقط به عنوان يك رشته درسى كه بيش از آن، به عنوان ابزار زندگى بياموزد. اكنون تنها وجهى از ادبيات كه در مدارس تديرس مى شود وجه كلاسيك آن است، آن هم با يك روش بسته و قديمى. اين چه نوع گره گشايى است كه تحليل ادبيات كلاسيك از خود اين ادبيات مشكل تر است؟! در كشور انگليس، در مدارسى اول از ادبيات معاصر شروع مى كنند چون آسان تر است و اگر دانش آموز خواست ادامه دهد در مقطع دانشگاه مى رود سراغ متون كلاسيك. وقتى شما در مدارس تان به علايق «به روز» دانش آموزان توجهى نمى كنيد، آنها مى روند اين علايق را در تلويزيون و راديو جست وجو مى كنند و حاصلش مى شود يك نوع زبان و ادبيات «بارى به هر جهت»كه گرچه دوام چندانى ندارد اما با ارائه چهره هاى تازه از خود، روى چندين نسل تأثير مى گذارد و نتيجه اش حداقل اين مى شود كه از مخاطبان ادبيات مى كاهد. مسأله ديگر اين است كه نويسندگان ما هم ظاهراً يادشان رفته كه «بومى» بنويسند. نمى گويم كه مدرن نباشيم. نمونه هاى موفق ادبيات معاصر ما مثل «بوف كور» و «شازده احتجاب» هم بومى اند و هم مدرن. آثارى كه اغلب از نويسندگان امروز شاهد هستيم پر است از فضاهاى نامأنوسى كه تابع مدهاى ادبى پشت مرزهاى جغرافيايى ما هستند. فرهنگ ايران جاى زيادى براى كندوكاو روايى نويسندگان دارد. مسأله بعدى «نظريه زدگى» نويسندگان است كه تا حدى شايد هم ما - زبان شناس ها، نشانه شناس ها و مترجمان - در آن مقصريم. چرا بايد نويسنده براى نظريه بنويسد نه براى مخاطب؟ مگر نظريه كتابش را مى خرد و مى خواند؟ اين روزها ظاهراً يك مورد مهم ناديده گرفته مى شود: نظريه هاى ادبى براى تكامل ادبيات پديد مى آيند نه براى سنگ اندازى پيش پاى آن"!
(3)
زمانى كه جمالزاده مى نوشت، نوشتن آسان تر بود چون كسى نبود كه با او مقايسه شوى؛ و مشكل تر بود چون الگويى نبود تا از آن سرمشق بردارى.
”هدايت”در قلب هنر اروپا، شروع كرد به نوشتن. در پاريس آن روزها، سوررئاليست ها داشتند دنيا را عوض مى كردند. «هدايت» هم مى خواهد اثرى همسنگ آنها پديد آورد، «بوف كور» به دنيا مى آيد كه هنوز هم پرآوازه ترين اثر داستانى ايران در جهان معاصر است. اين اثر ترجمه مى شود. يك چهره جهانى مثل «خورخه لوئيس بورخس» مى گويد كه ازخواندنش چيزهاى زيادى آموخته؛اما... «هدايت» ، ناشناخته در ميان ملت خودش، مى رود غربت و تا ابد در گورستانى كه اكثر نويسندگان ما هم اسمش را نمى دانند، غربت نشين مى شود.
مى پرسيم كه چرا آثار ما در ديگر كشورها خوانده نمى شود؟ چرا ما چمدانمان را پرت نمى كنيم آن طرف اين ديوار جغرافيايى - فرهنگى؟
(4)
فرخنده حاجى زاده - نويسنده رمان هاى «از چشم هاى شما مى ترسم» و «من، منصور و آلبرايت» كه آثارش به چند زبان از جمله انگليسى وتركى استانبولى ترجمه شده و يك جايزه هم دريافت كرده است - مى گويد: «وضع و سطح داستان نويسى ما، آن قدرها هم بد نيست. نگاه مردم و منتقدان نسبت به اين ادبيات كمى بدبينانه است.در ايران، نوعى شيفتگى نسبت به آثار و اسامى غربى وجود دارد كه باعث مى شود مخاطبان نسبت به آثار داخلى حساسيت منفى نشان دهند. باور كنيد اگر «صدسال تنهايى»گابريل گارسيا ماركز را يك ايرانى نوشته بود، حتى يك هزارم محبوبيت فعلى را هم در ايران نداشت. همين «بوف كور» كه امروز هركسى را مى بينى، به به و چه چه اش را مى گويد اگر حالا نوشته مى شد همه مى گفتند كه غيرقابل فهم است. من افراد زيادى را ديده ام كه «بوف كور» را خريده اند و نخوانده و توى كتابخانه شخصى شان گذاشته اند؛ هر وقت هم كسى را مى بينند مى گويند: چه كتاب محشرى
! به نظر من داستان نويسى ايران در سى ساله اخير پيشرفت چشمگيرى داشته و ما چيزى از غربى ها كم نداريم. فقط اعتماد به نفس مان كم است. "
حميد يزدان پناه - شاعرو مترجم «آخرين داستان هاى ريموند كارور» ، «جانوران» جويسى كارول اوتس و «ايزابل كاستلو» جان مكسول كوئيتزى (برنده نوبل ادبى ۲۰۰۳) - معتقد است: «خب! ما در ايران درك روشنى از ادبيات آن سوى مرزها نداريم. مترجمان ما گاهى آثار درخشان را به گونه اى ترجمه كرده اند كه ماهيت آنهادگرگون شده از طرف ديگر رواج نظريه پردازى ترجمه اى كه بخش اعظم آن، حاصل ترجمه هاى نادرست از «متن مبدأ» است ما را به ورطه اى كشانده كه نويسندگان در نوشتن از روى نظريه هايى از هم سبقت مى گيرند كه وجود خارجى ندارند بلكه حاصل اشتباه در ترجمه اند!
به همه اين ها اضافه كنيد كوتاهى ارتفاع ديد ما را. متأسفانه نويسندگان ما واقعاً نمى توانند از ارتفاع و جايگاهى كه امثال كارول اوتس وكوئيتزى به جهان نگاه مى كنند، به جهان پيرامون شان نگاه كنند.
نويسندگان ما بايد جهان بينى قابل ارائه اى براى دنيا داشته باشند كه به قول «سارتر» بازتاب صداى غربى ها نباشد".
اگر مى بينيد كه ميزان ترجمه از آثار فرضاً ژاپنى نسبت به آثار ايرانى بيشتر است، دلايل كاملاً عينى ومنطقى دارد. دولت ژاپن در اين زمينه سرمايه گذارى مى كند. جوايز خاصى را در نظر گرفته اند براى مترجمانى كه آثار ژاپنى را به زبانهاى غربى ترجمه مى كنند. در ايران، ما شاهد سرمايه گذاريهايى از اين نوع نيستيم. اين مطلب را هم اضافه كنم كه توجه نويسندگان غربى به خوانندگان و ذائقه ادبى آنان، حاصل يك رابطه تجارى است. نويسنده غربى چون زندگى اش از راه نوشتن تأمين مى شود بايد به سلايق خوانندگان توجه كند؛ وگرنه بايد برود دنبال يك كار ادارى يا روزنامه نگارى يا شغل هاى ديگر. «نوشتن» در غرب شغل است و در ايران مشغله فكرى. نويسنده ما وقتى مى بيند كه شغل اش چيز ديگرى است چندان به فكر ذائقه خواننده نيست. با اين همه من سطح داستان نويسى خودمان را پايين تر از غربى ها نمى دانم. مشكل ما اين است كه مى خواهيم از منتقدان غربى تأييديه بگيريم آنها هم به ما تأييديه نمي دهند "
خيابانهاى ايرانى پر از داستانهاى متحركى است كه مى خواهند وارد ذهن ما شوند و از شبكه تو در توى «زبان فارسى» راهى به ادبيات مكتوب پيدا كنند. آيا ما هم به سراغشان مى رويم؟ اين كه مى بينيم داستان نويسى چندسال اخير پر است از داستانهايى كه شخصيت هاى آنها مى خواهند از نويسندگان داستان انتقام بگيرند، شايد حاصل شرمى پنهانى است كه گريبان نويسندگان ما را گرفته است. چرا داستانهاى ما اين قدر شبيه هم شده اند؟ موضوع كم داريم، طرح خوب آنقدر كم است كه از روى دست هم بنويسيم يا خودمان بن بست ذهن مان شده ايم؟
داستان نويسى ايران محتاج عصبانيت نيست؛ به اندازه كافى همه ما عصبانى هستيم! چه بپذيريم كه وضع مان در داستان نويسى عالى است وچه بپذيريم كه وضع مان قابل قبول است وچه بپذيريم كه دچار بن بست ايم، بايد براى آينده فكرى بكنيم.
راستى كودكان ما، زنان و مردان آينده ما، كهن سالان ما بدون داستان، بدون ارتباط صميمانه با داستان چه سرنوشتى خواهند داشت. "داستان "» ارثيه شرقى ماست...
-روزنامه ايران-
مهشيد نونهالى فارغ التحصيل رشته «پيش دكترا»ى آموزش زبان و ادبيات فرانسه از دانشگاه سوربن و مترجم سه رمان از «ناتالى ساروت» و همچنين مترجم كتاب سه جلدى «زبان و حكايت» از «پل ريكور» در اين باره مى گويد: «اين كه ادبيات داستانى ما دچار بن بست است يا نيست، شايد موضوع صحبت من نباشد اما ما به هر حال در اين حيطه شاهد ركود يا ايستايى هستيم كه دو محور اصلى اش يكى «مقيد بودن نويسندگان در چارچوب هاى ذهنى تحميل شده از سوى خود يا جامعه است» و دومى بحث «عرضه و تقاضا و توازن ميان طلب آثار ادبى و توليد آن است
" در كشور ما چيزى به نام روند آموزش كتابخوانى و رمان خوانى قابل پيگيرى و بررسى نيست. در مقايسه، در مدارس كشور فرانسه براى مرحله راهنمايى همكلاسى هاى تحليل ادبيات وجود دارد. در مرحله دبيرستان هم، مفاهيم نقد ادبى براى تمام رشته ها تدريس مى شود؛ يعنى شاگردى كه از مدرسه به اجتماع پا مى گذارد خودش داراى ذائقه ادبى است و با مفاهيم نقد ادبى جديد نيز آشناست. يكى از مواردى كه در مدارس فرانسه تدريس مى شود، «تحليل متن و خلاصه نويسى متن» است. در ايران، ما شاهد چنين روندى نيستيم. به همين دليل هم تيراژ كتاب ها تا اين حد پايين است. اين بخش موضوع البته تا حد زيادى به خوانندگان برمى گردد اما بايد متذكر شوم كه با تمام تلاش هاى قابل ستايشى كه مترجمان ما در ترجمه آثار كلاسيك به نمايش گذاشته اند اما هنوز بخش قابل توجهى از اين آثار به فارسى ترجمه نشده تا نويسندگان ايرانى از آنها بهره مند شوند.
پاسخ دكتر فرزان سجودى - زبان شناس، نشانه شناس، نويسنده كتاب «نشانه شناسى و ادبيات» و مترجم كتاب «ابر ساخت گرايى» از ريچار هارلنت - نه متفاوت بلكه تعميم يافته تر است: واقعيت آن است كه خوانندگان متون ادبى بايد در دبيرستان ها تربيت شوند. دانش آموز بايد ادبيات را نه فقط به عنوان يك رشته درسى كه بيش از آن، به عنوان ابزار زندگى بياموزد. اكنون تنها وجهى از ادبيات كه در مدارس تديرس مى شود وجه كلاسيك آن است، آن هم با يك روش بسته و قديمى. اين چه نوع گره گشايى است كه تحليل ادبيات كلاسيك از خود اين ادبيات مشكل تر است؟! در كشور انگليس، در مدارسى اول از ادبيات معاصر شروع مى كنند چون آسان تر است و اگر دانش آموز خواست ادامه دهد در مقطع دانشگاه مى رود سراغ متون كلاسيك. وقتى شما در مدارس تان به علايق «به روز» دانش آموزان توجهى نمى كنيد، آنها مى روند اين علايق را در تلويزيون و راديو جست وجو مى كنند و حاصلش مى شود يك نوع زبان و ادبيات «بارى به هر جهت»كه گرچه دوام چندانى ندارد اما با ارائه چهره هاى تازه از خود، روى چندين نسل تأثير مى گذارد و نتيجه اش حداقل اين مى شود كه از مخاطبان ادبيات مى كاهد. مسأله ديگر اين است كه نويسندگان ما هم ظاهراً يادشان رفته كه «بومى» بنويسند. نمى گويم كه مدرن نباشيم. نمونه هاى موفق ادبيات معاصر ما مثل «بوف كور» و «شازده احتجاب» هم بومى اند و هم مدرن. آثارى كه اغلب از نويسندگان امروز شاهد هستيم پر است از فضاهاى نامأنوسى كه تابع مدهاى ادبى پشت مرزهاى جغرافيايى ما هستند. فرهنگ ايران جاى زيادى براى كندوكاو روايى نويسندگان دارد. مسأله بعدى «نظريه زدگى» نويسندگان است كه تا حدى شايد هم ما - زبان شناس ها، نشانه شناس ها و مترجمان - در آن مقصريم. چرا بايد نويسنده براى نظريه بنويسد نه براى مخاطب؟ مگر نظريه كتابش را مى خرد و مى خواند؟ اين روزها ظاهراً يك مورد مهم ناديده گرفته مى شود: نظريه هاى ادبى براى تكامل ادبيات پديد مى آيند نه براى سنگ اندازى پيش پاى آن"!
(3)
زمانى كه جمالزاده مى نوشت، نوشتن آسان تر بود چون كسى نبود كه با او مقايسه شوى؛ و مشكل تر بود چون الگويى نبود تا از آن سرمشق بردارى.
”هدايت”در قلب هنر اروپا، شروع كرد به نوشتن. در پاريس آن روزها، سوررئاليست ها داشتند دنيا را عوض مى كردند. «هدايت» هم مى خواهد اثرى همسنگ آنها پديد آورد، «بوف كور» به دنيا مى آيد كه هنوز هم پرآوازه ترين اثر داستانى ايران در جهان معاصر است. اين اثر ترجمه مى شود. يك چهره جهانى مثل «خورخه لوئيس بورخس» مى گويد كه ازخواندنش چيزهاى زيادى آموخته؛اما... «هدايت» ، ناشناخته در ميان ملت خودش، مى رود غربت و تا ابد در گورستانى كه اكثر نويسندگان ما هم اسمش را نمى دانند، غربت نشين مى شود.
مى پرسيم كه چرا آثار ما در ديگر كشورها خوانده نمى شود؟ چرا ما چمدانمان را پرت نمى كنيم آن طرف اين ديوار جغرافيايى - فرهنگى؟
(4)
فرخنده حاجى زاده - نويسنده رمان هاى «از چشم هاى شما مى ترسم» و «من، منصور و آلبرايت» كه آثارش به چند زبان از جمله انگليسى وتركى استانبولى ترجمه شده و يك جايزه هم دريافت كرده است - مى گويد: «وضع و سطح داستان نويسى ما، آن قدرها هم بد نيست. نگاه مردم و منتقدان نسبت به اين ادبيات كمى بدبينانه است.در ايران، نوعى شيفتگى نسبت به آثار و اسامى غربى وجود دارد كه باعث مى شود مخاطبان نسبت به آثار داخلى حساسيت منفى نشان دهند. باور كنيد اگر «صدسال تنهايى»گابريل گارسيا ماركز را يك ايرانى نوشته بود، حتى يك هزارم محبوبيت فعلى را هم در ايران نداشت. همين «بوف كور» كه امروز هركسى را مى بينى، به به و چه چه اش را مى گويد اگر حالا نوشته مى شد همه مى گفتند كه غيرقابل فهم است. من افراد زيادى را ديده ام كه «بوف كور» را خريده اند و نخوانده و توى كتابخانه شخصى شان گذاشته اند؛ هر وقت هم كسى را مى بينند مى گويند: چه كتاب محشرى
! به نظر من داستان نويسى ايران در سى ساله اخير پيشرفت چشمگيرى داشته و ما چيزى از غربى ها كم نداريم. فقط اعتماد به نفس مان كم است. "
حميد يزدان پناه - شاعرو مترجم «آخرين داستان هاى ريموند كارور» ، «جانوران» جويسى كارول اوتس و «ايزابل كاستلو» جان مكسول كوئيتزى (برنده نوبل ادبى ۲۰۰۳) - معتقد است: «خب! ما در ايران درك روشنى از ادبيات آن سوى مرزها نداريم. مترجمان ما گاهى آثار درخشان را به گونه اى ترجمه كرده اند كه ماهيت آنهادگرگون شده از طرف ديگر رواج نظريه پردازى ترجمه اى كه بخش اعظم آن، حاصل ترجمه هاى نادرست از «متن مبدأ» است ما را به ورطه اى كشانده كه نويسندگان در نوشتن از روى نظريه هايى از هم سبقت مى گيرند كه وجود خارجى ندارند بلكه حاصل اشتباه در ترجمه اند!
به همه اين ها اضافه كنيد كوتاهى ارتفاع ديد ما را. متأسفانه نويسندگان ما واقعاً نمى توانند از ارتفاع و جايگاهى كه امثال كارول اوتس وكوئيتزى به جهان نگاه مى كنند، به جهان پيرامون شان نگاه كنند.
نويسندگان ما بايد جهان بينى قابل ارائه اى براى دنيا داشته باشند كه به قول «سارتر» بازتاب صداى غربى ها نباشد".
اگر مى بينيد كه ميزان ترجمه از آثار فرضاً ژاپنى نسبت به آثار ايرانى بيشتر است، دلايل كاملاً عينى ومنطقى دارد. دولت ژاپن در اين زمينه سرمايه گذارى مى كند. جوايز خاصى را در نظر گرفته اند براى مترجمانى كه آثار ژاپنى را به زبانهاى غربى ترجمه مى كنند. در ايران، ما شاهد سرمايه گذاريهايى از اين نوع نيستيم. اين مطلب را هم اضافه كنم كه توجه نويسندگان غربى به خوانندگان و ذائقه ادبى آنان، حاصل يك رابطه تجارى است. نويسنده غربى چون زندگى اش از راه نوشتن تأمين مى شود بايد به سلايق خوانندگان توجه كند؛ وگرنه بايد برود دنبال يك كار ادارى يا روزنامه نگارى يا شغل هاى ديگر. «نوشتن» در غرب شغل است و در ايران مشغله فكرى. نويسنده ما وقتى مى بيند كه شغل اش چيز ديگرى است چندان به فكر ذائقه خواننده نيست. با اين همه من سطح داستان نويسى خودمان را پايين تر از غربى ها نمى دانم. مشكل ما اين است كه مى خواهيم از منتقدان غربى تأييديه بگيريم آنها هم به ما تأييديه نمي دهند "
خيابانهاى ايرانى پر از داستانهاى متحركى است كه مى خواهند وارد ذهن ما شوند و از شبكه تو در توى «زبان فارسى» راهى به ادبيات مكتوب پيدا كنند. آيا ما هم به سراغشان مى رويم؟ اين كه مى بينيم داستان نويسى چندسال اخير پر است از داستانهايى كه شخصيت هاى آنها مى خواهند از نويسندگان داستان انتقام بگيرند، شايد حاصل شرمى پنهانى است كه گريبان نويسندگان ما را گرفته است. چرا داستانهاى ما اين قدر شبيه هم شده اند؟ موضوع كم داريم، طرح خوب آنقدر كم است كه از روى دست هم بنويسيم يا خودمان بن بست ذهن مان شده ايم؟
داستان نويسى ايران محتاج عصبانيت نيست؛ به اندازه كافى همه ما عصبانى هستيم! چه بپذيريم كه وضع مان در داستان نويسى عالى است وچه بپذيريم كه وضع مان قابل قبول است وچه بپذيريم كه دچار بن بست ايم، بايد براى آينده فكرى بكنيم.
راستى كودكان ما، زنان و مردان آينده ما، كهن سالان ما بدون داستان، بدون ارتباط صميمانه با داستان چه سرنوشتى خواهند داشت. "داستان "» ارثيه شرقى ماست...
-روزنامه ايران-
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 21:48 توسط آزادمقدم
|