این آخرین مطلبش بود
آخرین مطلب میلاد

جاده و اسب مهیاست،بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم
ایستاده ست به تفسیر قیامت زینب
آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم
خاک -درخون خدا - می شکفد می بالد
آسمان،غرق تماشاست بیا تا برویم
تیغ - درمعرکه - می افتد و بر می خیزد
...
..
.
از فرط گريه پيرهنش خيس،خيس،تر
«بابا برو مغازه برايم پفک بخر»
باران مشت، شانه ي او داشت مي شکست
ایرج مظلوم سامانی(تربت جام)
آنان که کار عشق به تدبیر میکشند دیوانه را همیشه به زنجیر میکشند
تفسیر عشق با روش عقل میکنند این بحث را به بحث اساطیر می کشند
ای دل بگو به عقل فروشان یاوه گو این عشق نیست که به تفسیر میکشند
صد بادیه سرمست از آن خم میشد ابلیس به زیر دست و پا گم میشد
آن روز تمام شاعران میدیدند لبهای خدا پر از تبسم میشد

روشن شدن پگاه دیدن دارد پرواز دل از نگاه دیدن دارد
بر قله کوهی از جهاز شتران خورشید کنار ماه دیدن دارد
شانس زیادی ندارم
احتمالا
نوبت بعد
اگر زنبور باشم
کارگری خواهم شد
که دُم می جنباند
آهای! شهد های اعلا!!!!
بی صدا
توی قوطی کبریت خوابیدم
می دانستم روزی مرا هم
به اتش خواهی کشید
بغض مچاله شده توی گلویم را
اتو می کنم
تا صاف ببارد
من
می ترسم از خشکشویی دنیا

زچشمت اگر چه که دورم هنوز پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگر غصه بارید از ماه وسال به یاد گذشته صبورم هنوز
كودكت مُرد از اين درد خدا خواسته است
سوگواري نكن اي مرد خدا خواسته است
و پدر رفت شكايت كند از دكترها
مادرش گفت كه برگردد خدا خواسته است
دخترش گفت: پدر جان يرقان يعني چه؟
بدن من كه شده زرد خدا خواسته است؟
مرد همسايه ندا داد گناه از ما نيست
كلبه تان هست اگر سرد خدا خواسته است
سيل نامرد رسيد و دهمان ويران شد
كدخدا باز يقين كرد خدا خواسته است
من شنيدم كه سخنران بليغي فرمود
چهارده قرن عقب گرد خدا خواسته است
و قرض از همه اشعار و افاضيل ادب
مي توان صرفه نظر كرد، خدا خواسته است
سلام
عیب کار اینجاست که من" آنچه هستم " را با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم ،
خیال میکنم آنچه باید باشم
هستم،در حالیکه آنچه هستم نباید باشم
...آقا گمانم من شما را دوست
...حسی غریب و آشنا را دوست
...نه نه! چه می گویم فقط این که
.....
...
..
!!!ادامه در "ادامه مطلب"
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

مرا كنار تو نقاش پير پير كشيد
شكسته٬ دست به سينه٬و سر به زير كشيد
ميان بوم نگاهت هزار رنگ آميخت
درنگ كرد و هزاران دل اسير كشيد

من يكي آيينه ام كاندر من اين ديوانگان خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده اند
آب صاف از جوي نوشيدم مرا خواندند پست گرچه خود خون يتيم و پيرزن نوشيده اند
با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
................................
این طرف مشتی صدف ،انجا کمی گل ریخته
موج،ماهی های عاشق را به ساحل ریخته
(فاظل نظری)

به نسيمي همه ی راه به هم مي ريزد
کي دل سنگ تو را آه به هم مي ريزد؟
سنگ در برکه مي اندازم و مي پندارم
با همين سنگ زدن ، ماه به هم مي ريزد
عشق، بر شانه ی هم چيدنِ چندين سنگ است
گاه مي ماند و نا گاه، به هم مي ريزد
آنچه را عقل به يک عمر به دست آورده است
دل، به يک لحظه کوتاه به هم مي ريزد
آه يک روز همين آه ، تو را مي گيرد
گاه، يک کوه، به يک کاه به هم مي ريزد

علي جان کوفيان غيرت ندارند
که فرمان تو را گردن گذارند
علي جان کوفيان با کياست
جدا کردند دين را از سياست
بنام دين سر دين را شکستند
دو بال مرغ امين را شکستند
به پيشاني اگر چه پينه دارند
ز فرزند تو در دل کينه دارند
چو بنچاق(قباله) فدک را پاره کردند
غزالان تو را آواره کردند
شغالان، شيرها را سر بريدند
کبوتر بچـّگان را سر بريدند
کو دلبري که دل ببرد دلبري کند؟
کو سروري که سر ببرد سروري کند؟
ما دل سپرده ايم به لبخند مشرقي اش
کو چشم ساحرانه که جادوگري کند؟
آزاد باش مثل اناري که خوشه داد
تا گندم از لبان تو جلوه گري کند
اين واژه ها به حضرت آدم کمک نکرد
شيطان دوباره رفت که حيله گري کند
حالا که سيب هاي نگاه تو مي رسند
حوا شدم که پيش تو افسونگري کند
حالا که هفت خوان لبت را سياوشم
حلاج کن مسيح! که عصيانگري کند
حالا بهار مي تپد از چشم هاي تو
حالا خدا کند که کمي دلبري کند
دلبر ترين ترانه ي موعود ! نيستي!
اين غصه رفت تا لبتان ياوري کند
لابه لاي آبي حضور
نگاهي سرخ مي کشم ؛
وقتي نقاشي ام را مي نويسم
يک لحظه روي پل را ، نقش مي زنم
تا سبزي ريشه دار حرفي
که رنگارنگ حضور بي رنگ چهره اش را
پاشيده پاشيده
رنگين کمان مي بندد

خیابان...
چراغ قرمز...
دخترک گل فروش...
فریاد...
خیابان قرمز...
دخترک سبز...

هرچند این زمانه ...دلم تنگ است
امروز بی بهانه دلم تنگ است
چشمت قرار بود بجوشد باز
باز ای شرابخانه دلم تنگ است
مجنون قصه های تو خود را کشت
یعنی که عاشقانه دلم تنگ است
من کوچه کوچه کوچه دلم تاریک.....
من خانه خانه خانه دلم تنگ ست
باران ترانه های لبم را شست
باران...لبم...ترانه.....دلم تنگ است
در من تمشک بوسه نمی روید
زخمی بزن جوانه! دلم تنگ است
لبخند خاطرات مرا برگرد
برگرد کودکانه دلم تنگ است
دیروز یک نشانه ....دلم لرزید
امروز یک نشانه .....دلم تنگ است
سر را به شانه های که بسپارم؟
آه ای کدام شانه ! دلم تنگ است
حافظ ایمانی
موسي شدي كه معجزه اي دست وپا كني
راهي براي رد شدن قوم، وا كني
زنجير هاي زير گلويت مزاحم اند
فرصت نمي دهند خودت را دعا كني
سروده ي علي اكبر لطيفيان
صبــحـت بـــه خیــر، بـرفی ِ بـاغ ِ انـار من
تنـهــا درخــتِ نیــمـه ی دی، میوه دارِ من
(اینم درد دل من)
شب است و شاعرانه کویر خیس چشمانت را شاپرکم...
وجودم پرپر پلک زدن های دیروز هایی شد که به خیرگی فردا را اتظار می کشند...
و سقوط غزل نشینی را در کوچ شبانه ی چشمهات تجربه شدم...
خشک ترین فصل غزل خیز من تنها با تو به بهار می رسد...
و این دست خط های زمخت که نامردانه فهمی برای تو ندارند
هیچ بودن یکی مثل هیچ کس را به پوچی می رساند
دست خط هایی که خط دست است و خیال دل و بی هیچ اندیشه ای بر کاغذ سروده
می مانند...
گیج گیج دستم کاغذ را گریه می شود و سیاه قلمی بازی زندگی را استادانه به
سخره میگیرند تا دلیلی بر بی ربط جمله پشت جمله آمدن...
روزی که خاک تمام ذهنم را مدفون شود....
شاید آن روز آنها یک صدا تو را بخوانند....
و من را بیابند...
ولی چه دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر....!!!

علي جان کوفيان غيرت ندارند
که فرمان تو را گردن گذارند
علي جان کوفيان خِفّت پذيرند
که دامان بلندت را نگيرند
علي جان، کوفيان با کياست(زيركي)
جدا کردند دين را از سياست
به نام دين سرِ دين را شکستند
دو بال مرغ آئين را شکستند
به پيشاني اگر چه پينه دارند
ز فرزند تو در دل کينه دارند
چو بنچاق(قباله) فدک را پاره کردند
غزالان تو را آواره کردند
شغالان، شيرها را سر بريدند
کبوتر بچـّگان را سر بريدند
چند تا عکس در ادامه مطلب گذاشتم. اگه دوست داشتین...
پشیمون نمی شین...
...سنگین ترم از سکوت٬ یعنی شاید
...همپای کــــــــــویر لوت ٬یعنی شاید
...تشبیه هزار و یک شب گرگ و میش
...هنگامه ی یک سقوط ٬یعنی شاید
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند
انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت
امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
.....
من شاعرم همیشه ٬کمی هم کبوترم
...
پرواز رابلد شدم چند سال پیش
از ترس این جماعت نادان نمی پرم
شب توی شهر رسم کبوتر کُشان که بود
سنگی یواش آمد و در گوشه ی پرم...
يادمان هست كودكي در شيطنتهاي كوچك روزمره مان شكل مي گرفت و اكنون هر كدام از ما
شيطاني در وجودمان داريم كه ...
همیشه سکوت گویا ونشانه رضایت نیست همونطور که خاموشی دلیل فراموشی نیست..بعضی وقتها صبر زیادی باعث اتلاف وقت و ازبین رفتن فرصت می شه....
ای که پاکی چون آب
یادته گفتی بهم:
تا شقایق زنده است زندگی باید کرد...؟
نیستی سهراب که ببینی شقایق هم مرد
...
...
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بي سر و پايي نکنيم
...
شعر زير از يك كودك افريقائي ست و به عنوان بهترين شعر سال 2005 انتخاب شده؛ درعين سادگي، آميختگي انديشه، عاطفه، موسيقي و تصوير در آن موج ميزند.
منبع:(atf.blogfa.com)
زنـــــدگی بـــــــــلوغ فطرت است وبـس
جمع بین عشق و عصمت است و بس
بی حضور عشق زندگی خطا است
عشق قـــــــاصد هدایت است و بس
زندگی همیشه سایه روشن است
جمع بین نور و ظلمت است و بس
زنــــــــــــدگی تبسم سخاوت است
خواب یک جهان عدالت است و بس
رکـــــــــــــعتی نیاز و رکعتی خلوص
زندگی همین دو رکعت است و بس
بايد كه شيــوه سخــنم را عـوض كـنم
شد شد اگر نشــد دهنم را عوض كنم
گاهي براي خواندن يك شعر لازم است
روزي سه بار انجمنم را عوض كنم...
گلدان پشت پنجره ام٬ماه اگر تویی
این فرصت گرامی کوتاه اگر تویی
در کوچه باغ های جهانت اگر وزیده ام
بادم ٬ نسیم رهگذرم ٬ راه اگر تویی
(نغمه مستشارنظامی)
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
............
.....
...
ادامه دارد!
گلدان پشت پنجره ام ٬ ماه اگر تویی
این فرصت گرامی کوتاه اگر تویی
به نام او
ای طراوت باغ اندیشه ام؟!..................
کاش تمام تنهایی ات را درون قاب فیروزه ای دلم می ریختی و روزهایم بوی تو را میگرفت.
کاش انتظارم را ...
امشب غریبانه کوچه را می گذرم و فردا شهر غریبی را سفر...
(م.تنها)
دلت ازدست خودت گاه بگیردسخت است
اگر این فاصله پایان نپذیرد سخت است
سارایم اما
سبد انارهایم گم شد
باد بی رحمانه
گلهای سرخ دامن مرا با خود برد
باد بی شرمانه
چهره ی مرا در آغوش کشید
ماه٬مهتاب نگاهم رادر
قفس ستاره ها کرد اسیر
آتش جدایی ات
کشتی شعر مرا سوزانید
خاک هم نوگل رو یایم را خشکانید
دیگر هیچ ندارم اما
گذر اسب سفید چشم هایم
تخت جمشید نگاهت را و یران میکند!
(س.مومن)
صحرايی سياه، سرابی واقعی،خيسِ خيس،
دوردست را به نرسيدن می رساند.
دريا سياه! نه ... اينجا ماه نيست.
گاه می اندیشم:
میتوان سخت گریست
میتوان رنگِ سپید٬ روی هر دیده کشید.
از ساعت متنفرم
از این اختراع غریب بشر
که مدام جای خالی حضور تو را
به رخ دلتنگی هایم می کشد...
آنی که از او بوی عدم می آید
هر جا که روم قدم قدم می آید
آه باچه زبانی به تو گویم ای عشق
ای واژه ی غم از تو بدم می آید
تذکر:منظور واژه ی عشق است نه خود عشق!!!
زندگی یعنی چکیدن مثل شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت،گم شدن در نرمی عشق
فاصله یک حرف ساده است بین دیدن و ندیدن
بگو صرف با کدومه؟ شنیدن یا نشنیدن
